
گفتگوها دارم که اگر واژه توان داشت ترا می گفتم
واژه ها دارم در سر که اگر...
خلوتی بود و دلی بود ترا می گفتم
دارم از کوچه آن خاطره ها می گذرم
گوش کن گوش...
ترا می گویم
تو که همدردی و همدل
تو که معنای بهاری و بهاری و بهار
همزبانی
و چه می دانم در کجائی و کجائی است دلت
این قدر هست که از جنس منی و همزبانی
می توانم به تو از دورترین نقطه خاک با کلامی برسانم
عالمی واژه و حرف و سخن و خاطره را
و بگویم نوروز...
تو بدانی که چه می گویم
و بگویم: صد سال بهتر از این...
و نخندی به امیدی که مراست
و بدانی که بهار
سایه سبز خدا در قفس امروزست.
+ نوشته شده توسط فرزانه در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت
14:3 |
